دخترکم مانلی دخترکم مانلی، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

تمام زندگی من ، مانلی

دومین روز زندگی فرشته کوچولو

  عزیز دل  مامان من و شما شب دوم هم توی بیمارستان گذروندیم و هم حال مامان خیلی بهترشد و هم حال شما.صبح شما رو بردن برای تست شنوایی و بعد از اون هم خانم پرستار یک سری موارد را به مامان آموزش داد و شما را حمام کرد . وای که چه کردی مامان . کلی گریه کردی و آخرش هم خیلی مظلوم و معصوم آرام آروم شدی . بعد مامان یه لباس خوشگل تن شما کرد با جوراب های تو توری. لباست خیلی پوسیده نبود نمی دونم چرا این کارو کردم ولی فکر میکردم که چون هوا خیلی گرمه اگه یه لباس گرو تنت کنم شاید گرما زده بشی !!!!!! خوب بی تجربه گیه دیگه!!!! بعد من و شما و مامان مهنازو پدر  آماده شدیم که بریم به سمت خونه. خونه ما اون زمان سمت سوهانک مینی سیتی بو...
14 ارديبهشت 1391

اولین روز زندگی فرشته کوچولو

مامانی اولین روز زندگی تو نقل کوچولو توی بیمارستان جم سپری شد. که مصادف بود با یکم ماه رمضان. توی اون هوای گرم گرم. صبح بعد از اینکه از خواب بلند شدم حدود ساعت هشت صبح پدر اومد بیمارستان پیش ما. مامان مهناز هم اونجا بود چونکه شما یه کوچولو زردی داشتی باید تو دستگاه میموندی تا بتونن میزان زردی رو کنترل کنن و پائین بیارن. البته خیلی نبود حدود ٦ درصد بود و اصولا میگن بالای ٢٠ خطرناکه ولی به هر حال فقط هر دوساعت به دوساعت شمارو می آوردن پیش من تا بهت شیر بدم و پیشم باشی. برعکس موقعی که به دنیا اومدنی و کلی کولی بازی در آوردی، دیگه خیلی خانم شده بودی و گریه نمیکردی. عین یک عروسک کوچولو خواب بودی. بدنت هنوز هم فرم جنینی داشت و دوست داشتی ک...
12 ارديبهشت 1391

شیرینی زندگی با تو

دخترکم،‌مانلی وقتی که بهت نگاه میکنم باورم نمیشه که انقدر زود بزرگ شدی مامان. این روزهای شیرین و دوست داشتنی تندوتند و پشت سر هم میرنو میان و تو هر روز شیرینتر میشی .  امروز که این مطالبو مینویسم تو نه ماهو نوزده روز از زمینی شدنت گذشته و یه موش با مزه و با نمک شدی که تمام حرکاتت دوست داشتنیه خوابیدنت آواز خوندنت حرف زدنت سینه خیز رفتن عقب عقبت ............ همه و همه خواستیه مامان خیلی باهوش وشیرین زبون هستی نسبت به هم سنو سالای خودت خیلی زود زبون باز کردی و الان اکثر کلماتی رو که میشنوی تکرار میکنی ! یا اسنکه آهنگشونو میزنی. میخوام از این به بعد خاطرات روزمره زنگی رو اینجا برات ثبت کنم تا همیشه برای خودم و خودت به یادگار بمونه...
10 ارديبهشت 1391

حباب رویائی من

دخترکم، مانلی روزها همین طور میومدند و میرفتن و من هم  همچنان خوشحال و منتظر . خدارو شکر از همون اول خیالم از بابت سلامت بودنت جمع جمع بود و کم پیش میومد که نگران وضعیت سلامتت بشم . هر وقت هم که یه خورده دلم شور میزد بلافاصله به یاد خدا می افتادم و یادم میومد که خداوند و فرشته هایش خیلی بیشتر از اونچه که من میتونم مراقبت باشم ، حواسشون به تو هست ! و دوباره آروم میشدم.  خیلی دلم میخواست حضورتو حس کنم . لحظه شماری میکردم و همیشه هوشیار بودم که کی میخوای تکون بخوری مامانی. حتی توی خواب هم هوشیار بودم . و دلم میخواست که شیرینی حرکت اولتو بتونم حس کنم و از دستش ندم.  یه روزی که خیلی هم رو به راه نبودم و خ...
30 فروردين 1391

یه فرشته 16 میلی متری؟؟؟!!!!

دخترکم، مانلی روزی که برای اولین بار دیدمت، یه کوچولوی 16 میلیمتری بودی . اندازه دکمه لباسم !به همون کوچکی!  یه سر کوچولو یه تن کوچولو دوتا دست و دو تا پای کوچولو. درست مثل نقاشیه چشم چشم دو ابرو کودکانه. همون شکلی ساده و معصوم. چند لحظه بعد یه صدایی مثل صدای پای اسب توی گوشم پیچید.... بوم بوم...بوم بوم...بوم بوم.... یه قلب کوچیکی تندتند داشت میزد. قلب من هم تندتر از همیشه میتپید. این بار تپشش خیلی شیرین بود این بار به عشق تو زد و تا وقتی که میتپه ، به عشق تو خواهد بود.  خدارو شکر. خداروشکر مادر،که سالم بودی قلب کوچیکت توی اون جسم کوچولوت ، دیده میشد . نمیدونی چقدر شیرین و بامزه بالا پائین میرفت منو پدرت به همدیگه ...
23 فروردين 1391

ای کاش میتونستم.......

دخترکم ،مانلی مامان خیلی خوشحاله، چونکه خدا یه موجود بهشتی رو توی وجودش قرار داده! این یعنی یه مسئولیت خیلی سنگین!با خودم میگفتم که عرفانه تو دیگه الان یه آدم معمولی نیستی ، باقبل خیلی فرق داری ،باید بیشتر مراقب باشی. مراقب سلامتیت، مراقب طرز رفتارو کردارت، مراقب فکرو ذهنت و از همه مهمتر مراقب روحت خیلی باید مراقب باشی یه موجود خیلی حساس و لطیف توی وجود توء که از همه چیز تاثیر میپذیزه همه خیلی پاک و معصومه مثل برفی میمونه که از آسمون میاد به زمین.... وقتی که از ابر جدا میشه به غیر از خلوص و پاکی چیزی همراه نداره. سفید سفید هرچی که به زمین نزدیکتر میشه بیشتر تحت تاثیر محیط قرار میگیره.بعضی از اونها که شانس میارن و به یه جای پاک و ...
17 فروردين 1391

گل به سری یا کاکل زری!؟!؟!؟!؟!

دخترکم ;مانلی  حالا که از وجود یه فرشته کوچولو توی سرزمین دلم مطمئن بودم، فکر ذکرم شده بود جنسیت نی نی ! یعنی چی میتونه باشه ؟؟؟؟؟؟ دختره؟ پسره؟ یه قلوء ؟ دو قلوء ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سونوگرافیست های فامیل که همه بالقوه معتقد بودن پسره! پدر که خوب از اون اول دختر بابا می خواست. پدر برزگتم که به دنبال ولی عهد بود برای جانشینی پسرش ! بابا محمد هم که تشخیص داد دخمله ! اولین کسی بود که درست حدس زده بود ! ولی من از اعماق وجودم کاملا مطمئن بودم که نی نی من دخمله :) حالا بین خودمون باشه یه شیطنتهایی هم انجام داده بودم که احتمال دختر دارشدنم بالاتر بره ! مثلا از فروردین ماه که دیگه قصد داشتم یه فرشته کوچولوی آسمونی رو زمینی کنم، شروع کرده بود...
14 فروردين 1391