دخترکم مانلی دخترکم مانلی، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

تمام زندگی من ، مانلی

اولین روز زندگی فرشته کوچولو

1391/2/12 13:48
نویسنده : مامان عرفانه
207 بازدید
اشتراک گذاری

نایت اسکین

مامانی

اولین روز زندگی تو نقل کوچولو توی بیمارستان جم سپری شد. که مصادف بود با یکم ماه رمضان. توی اون هوای گرم گرم. صبح بعد از اینکه از خواب بلند شدم حدود ساعت هشت صبح پدر اومد بیمارستان پیش ما. مامان مهناز هم اونجا بود چونکه شما یه کوچولو زردی داشتی باید تو دستگاه میموندی تا بتونن میزان زردی رو کنترل کنن و پائین بیارن. البته خیلی نبود حدود ٦ درصد بود و اصولا میگن بالای ٢٠ خطرناکه ولی به هر حال فقط هر دوساعت به دوساعت شمارو می آوردن پیش من تا بهت شیر بدم و پیشم باشی. برعکس موقعی که به دنیا اومدنی و کلی کولی بازی در آوردی، دیگه خیلی خانم شده بودی و گریه نمیکردی. عین یک عروسک کوچولو خواب بودی. بدنت هنوز هم فرم جنینی داشت و دوست داشتی ک یه خورده خم بخوابی. دست هایت خیلی کوچولو و بامزه بود و تا انگشتمو میزاشتم توی دستات سفت میگرفتیش. یه لباس صورتی بامزه و خوشگل برات خریده بودم و از پرستار خواستم اونو تنت کنه. لباسی که بیمارستان تنت کرده بودو دوست نداشتم. توی اون لباس خیلی با مزه شده بودی. منم که یه کمی رو به راه تر شده بدم چندتا عکس خوشگل ازت انداختم. (متاسفانه موقع بع دنیا اومدنت مثل اینکه کسی یادش نبوده که باید از شما عکس میگرفته. و از ساعت های اول عکسی نداری گلم ولی مامان از وقتی که حالش رو به راه تر شد دائما دوربین به دست بود. روز اولی هم که شمارو اوردیم خونه نیز من حالم خوش نبود و دوباره کسی حواسش به این نبوده که باید این لحظات شیرین و دوست داشتنی رو با دوربین ثبت کنه! ) بگذریم.... صبح تا ساعت ملاقات که ساعت سه بعد از ظهربود من و پدر و مامان مهناز اونجا بودیم و کلی با شما بازی کریدم مامان مهناز از همون روزهای اول برای من و شما خیلی زحمت کشیدن و کاملا وقف ما بودن. اون روز هم توی بیمارستان دائما با شما بازی میکرد و قربون صدقت میرفت. اولین کسی هم که به ملاقات شما اومد خاله فرناز بود و به مامان کمک کرد تا آماده بشه. بعد از اون هم خاله مینا دختر خاله بابائی بود که اومدن اونجا. دائی مهدی خاله بهناز عمه پریسا عمه پرستو مامان جون و بابا جون. سعیده سهیلا سمانه عمه نرگس عمو آرش هم زحمت کشیدن و برای دیدن ما اومدن به بیمارستان. اون شب هم دوباره ما توی بیمارستان موندیم. و شما هم توی بخش نوزادان توی دستگاه بودی و من چند بار اومدم پیشت و تا میرفتم توی اتاقم باز دلم برات تنگ میشد. هر دوساعت یکبار هم خانم پرستار شما رو می آوردن پیش من تا بهت شیر بدم و چقدر لذت بخش بود زمانی که تو توی آغوشم بودی و با اون دهن کوچولو شروع به شیر خوردن میکردی. دست های کوچولو و نانازیتو هم میزاشتی روی دست مامان و سفت میگرفتی . موقع شیر خوردن هم هی چشمای خوشگلتو بازو بسته میکردی و به مامان نگاه میکردی. بهت میگفتم سلام کوچولوی من. من مامانتم . عزیز دلم. گرسنته؟ خوشگلم و...... هی قربون صدقت میرفتم و نوازشت میکردم . دخترم روز خیلی شیرینی برای من بود و من داشتم بهترین لحظه های زندگی مو با دیدن و در آغوش کشیدن و بوئیدن تو سپری میکردم. و از اینکه خداوند یه نقل کوچولو بهمون داده خیلی خوشحال بودم و اسم شما از دکمه به نقل تغییر پیدا کرد.

نقل کوچولوی من، راحت راحت بخواب . مامان و بابا همیشه در کنارتن. دوستت دارم.

Its A Girl picture

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)