دخترکم مانلی دخترکم مانلی، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

تمام زندگی من ، مانلی

پنجمین روز زندگی فرشته کوچولو

    دختر گلم تو تمام زندگی منی . لحظه به لحظه بیشتر دلبسته تو میشم مامان . امروز شب ششم شماست و برای این شب رسومات خاصی تعریف کردن.  صبح مامان ملی شما رو برد حمام و اولین غسل رو به شما دادو کلی براتون دعا خوندن و در گوشتون اذاذن گفتن . دائی محمود جان نیز به همراه خاله معصوم و لیلا خانم از شمال اومدن تهران فقط به خاطر شما.  دائی جان زحمت کشیدن و در گوشتون دعا  و قرآن خواندن و یه اسم مذهبی قشنگ هم براتون گذاشتن.مرضیه خانم. فکر کنم به خاطر معنای این اسم بود که شما اینقدر بچه آروم و صبوری بودی مامان جون. امشب ما اسم شمارو رسما مانلی گذاشتیم.شب هم همه دوباره اینجا جمع بودن شب خوبی بود .در ضمن مامانی ام...
28 ارديبهشت 1391

مانلی خانم

مانلی من منو پدرت همیشه دوست داشتیم که خداوند دوتادختر و یه پسر به ما بده و اسماشونو بزاریم بهارو باران و باربد. وقتی هم که متوجه شدیم یه مهمون کوچولو تو راه داریم، هنوز همین تصمیم رو داشتمیم و به اسم دیگه اتی فکر نمی کردیم. بعد از یه مدت ذهنم خیلی درگیر انتخاب اسم شد. بیشتر از 20 تا کتاب اسم و خوندم . دائما توی اینترنت دنبال اسم مسگشتم و سایتهای که توشون اسامی بود بارها بالاو پائین کردم انقدر که دیکه حفظ بود م مثل توی این سایت چه اسمهایی هست و چه اسمهایی نیست. وقتی که فهمیدم دختری اسمتو گذاشتم گندم! خیلی این اسمو دوست داشتم ولی با مخالفت شدید پدرت مواجه شد. یه مدتی هم اسمت نارینه بود که پدرت هم خیلی این اسمو دوست داشت ولی بعد ا...
27 ارديبهشت 1391

مرسی عزیزم.

همسر عزیزم، مهدی جان خداوند خیلی بهم محبت داشت که تو رو در مسیر زندگی من قرار دادو تقدیرمونو با هم پیوند زد. عشق من ، تو انقدر خوبی که هیچ کلامی در وصف مهربونیهایت، گذشت هایت، احساس مسئولیتت، روح لطیف و باصداقتت، وفاداریت و........... هزاران خصلت خوب و نیکی که تو داری نیست.بابت تمام این خوبی ها ازت ممنونم . از تو ممنونم برای تمام عشقی که هر بی هیچ چشم داشتی نثارم میکنی. ازتو ممنونم به خاطر  محبت های بی دریغت از نو ممنونم که همیشه توی زندگی کنارمی و هیچوقت تنهام نمیزاری ازت ممنونم که مثل یه دوست باهامی ، مثل یه مادر مراقبمی ، و مثل یه عاشق واقعی بهم عشق میورزی. بابت  دوران سه ساله دوستیمون که پر از خاطرات رنگارنگ و شیر...
27 ارديبهشت 1391

چهارمین روز زندگی فرشته کوچولو

عروسک مامان این چند روز زیباترین روزهای زندگیم بود و از بودنت بسیار لذت میبردم . خدا رو شکر دختر آروم و گوگولی بودی خیلی گریه نمیکردی و بیشتر خواب بودی. مواقعی هم بیداربودی حسابی کنجکاوی میکردی. روز سوم متاسفانه یه خورده به شما سخت گذشت چونکه باید میرفتیم به بیمارستاان برای دادن آزمایش خون و نیز آزمایش قربالگری که برای سلامت شما الزامی بود. اصلا دل توی دلم نبود و همش تو فکراین بودم که چه جوری میخوان از دست و پای کوچولوی شما خون بگیرن:( خیلی ناراحن و نگران بودم. وقتی رفتیم به آزمایشگاه  نیلو من بیرون منتظر نشستم و پدر شمارو بردن برای انجام آزمایش. چند دقیق بعد صدای گریه معصومانت بلند شد مامان. خیلی دلم سوخت. اصلا نمیتونستم خودمو کنترل ...
27 ارديبهشت 1391

تولد یک فرشته

  دخترکم ،مانلی درست بعد از چهل هفته انتظار شیرین و دوست داشتنی دیگه موقع این رسیده بود که دیگه باید یواش یواش این بار مقدس و دوست داشتنی رو به زمین میزاشتم و میدونستم که دلم برای لحظه لحظه این روزهای شیرین خیلی تنگ میشه. خیلی دوران شیرینی و دوست داشتنی بود  ولی روزهای بسیار زیبا و رویایی پیش رو داشتم و شوق دیدینت هر لحظه توی وجودم شدیدتر میشد. بالاخره جمعه هفتم مرداد ساعت 6 بعد از ظهر دیگه کم کم خودمو آماده کردم برای آمدنت. رفتم حمام بعد موهامو براشینگ کردم و گفتم باید برای شیرینترین  روز زندگیم خودموخوشگلو مرتب کنم دیگه و شروع کردم به انجام هر کاری تا خودمو مشغول کنم طبق معمول شروع کردم به گوش دادن تر...
19 ارديبهشت 1391

مبارک باشه دخمله !!

                    دخترکم ، مانلی با اینکه هر ماه که برای چکاب ماهانه میرفتم دکتر ، خانم دکتر سنوگرافی میکردن و من هم شمارو میدیدم، ولی هنوز نمیدونستم که دکمه من دختر یا پسر. چهارشنبه 11 اسفند ماه هشتادو نه بود که برای چکاب رفته بودم پیش خانم دکتر که چند تا کار مهم انجام بدم. یکی اینکه جواب تست غربالگری شما را بگیرم. دوم اینکه از راحت بودن جای شما مطمئن بشم و سوم اینکه بدونم بالاخره شما چی هستید؟ دخملی پسری چیی؟؟؟ دل توی دلم نبود. میگفتم خدایا یعنی پسره؟ دختره؟ چیه؟؟؟؟؟ ولی یه حسی توی دلم میگفت که دخمله بابا دخمل. اونم چه دخملی. قندعسله. نبات...
19 ارديبهشت 1391

کعبه عشق، و فرشته کوچولوی من

                         دخترکم، مانلی خوب میدونم که این سعادت نصیب هرکسی نمیشه که توی شکم مامانش باشه و محرم بشه. خوب میدونم که خداوند خیلی دوستت داره و خیلی حواسش به شما بوده  که هنگامی که  توی دل مامانی بودی ازت  دعوت کرده بری پیشش.دخترم، اولین سفر زندگی شما، سفر به خانه خدا بود ! اونم زمانی که چند روزی بیشتر از دمیده شدن روح الهی در وجود شما نگذشته بود. این سعادت مامانی خیلی بزرگ و عزیزه که شما به این زودی تونستی بری به درگاه الهی و نور و انرژِی الهی را استشمام کنی. دوارزهم اسفند درست فردای اون ...
17 ارديبهشت 1391